پادشاهی را باید ازین چوپان آموخت.. (داستان)

گویند پادشاهی در جریان سفر از پهلوی چوپانی می گذشت که متوجه شد با یک اشاره چوپان رمه ها به دره ای بالا میشوند و با یک صدای او از دره دوباره به سوی دریاچه ای که در همان نزدیکی قرار داشت فرو آمده و بعد از نوشیدن آب مورد نیاز شان دوباره با صدای دیگر چوپان به محل اصلی شان باز میگردند.پادشاه با مشاهده این حالت خیلی ها متعجب شده و چوپان را نزد خود خواست و دلیل این همه نظم و نسق را از او جویا شد.
چویان این همه نظم و نسق را مدیون سه عمل دانست !
مهارت چوپان، تربیه درست ومجازات به موقع …!
پادشاه که سخت تحت تاثیر سخنان چوپان قرار گرفته بود از او پرسید که آیا میتواند با این درایت سرزمین بی نظم و بی قانون تحت تسلط اورا نیز چنین نظم و نسقی ببخشد؟
چوپان با کمال جرآت گفت بلی ولی به یک شرط و اینکه باید دارای صلاحیت عام تام باشد حتی بالای وزارء وخود پادشاه هم.
پادشاه با قبول این شرط چوپان را به شهر آورد . شهری که دزدی ،رشوت ، چور و چیاول و غضب زمین، واسطه و وسیله، فحشا، خیانت وغدر و سایر بدبختی ها در آن بیداد میکرد.
با آمدن چوپان به شهر پادشاه صلاحیت ها را بدو محول نموده وخود به عنوان ناظر در گوشه ای خزید و چوپان با اعلان قانون و تربیت آن به وزرا شروع به کار نمود.
چوپان مدبر بدبختی های شهر را نزد خود یاد داشت نموده و آنرا اولویت بندی نموده و اولین عمل را از محو دزدی و رشوت در ادارات شروع نمود.
با دستگیری اولین دزد و اولین فرد رشوه خوار برای جلاد امر کرد تا دستهای اوشان را قطع نماید.

در این وقت جلاد خود را نزدیک چوپان رسانده و آهسته در گوش وی نجوا نمود که این دو از وابستگان وزیر اند، ولی چوپان گویی که اصلا نشینده است با آواز بلند فریاد زد که جلاد! گفتم دست ها راقطع کن.
در این حال وزیری از اعضای کابینه خود را نزدیک چوپان رسانده و با اهستگی به شکل عذر آمیز در گوشش گفت که اینها وابستگان من اند و باید حکم رهایی شان صادر گردد.
در این حال چوپان با خشم و غضب و صدای بلندی فریاد زد که ای جلاد! دست دزد وانگشت رشوه خوار و زبان وزیر را باید قطع گردد!
روز دوم چوپان قاتلی را دستگیر کردکه یک پیره زن و دوسه طفلی را به قتل رسانده بود. فورا حکم قصاص و گردن زدن او را به جلاد صادر نمود ، دراین میان وزیر دیگری ازکابینه در گوش چوپان گفت که وی پسر کاکای من است ….
چوپان در جمع همه وزرا، مردم و پادشاه با خشم هرچه بیشتری بر جلاد فریاد زد که قاتل را گردن زنید و وزیر مذکور را فورا در همین محفل ۱۰۰ تازیانه بزنید .
بالاخره با چندین قضیه دیگر مشابه، با گذشت۵ روز دیگرسرزمین مربوطه پادشاه یکی از پر امن ترین ، عادل ترین، مصئون ترین و با سعادت ترین خطه های منطقه گشته و پادشاه با اموزش از چوپان از وی تقاضا نمود که تا او درهمین شهر به عنوان پادشاه بماند و خودش رو به سوی همان وادی نمود که چوپان را در آنجا ملاقات نموده بود و عهده دار چراندن رمه های چوپان گرديد.

ارسال دیدگاه