خاطرات شمس الدین خان از امریکا..(طنز)

از آنجا که از زمانهای قدیم که افغانها پایشان به کشورهای غربی می رسیده بلافاصله شروع به تجزیه و تحلیل و ارایه تیوریهای جامعه شناسانه و روشنفکرانه و غیره می نمودند و در برگشت هموطنان را مستفیذ می نمودند.. ما هم کم نیاورده و هنوز مهر ورودمان خشک نشده شروع کرده و مطالبی از این قبیل می نویسیم:

در افغانستان فقیرها لاغرند اما در آمریکا بسیار چاق و فربه… چون نمی توانند غذاهای سالم و خوب بخورند و مجبورند از رژیم پر قند و چربی استفاده کنند و غذاهایی ارزان مانند نوشابه شیرینی های ارزان و … بخورند. در نتیجه ممکن است کارمند شاروالی را ببینید که از شدت چاقی نمی تواند تکان بخورد اما کارمند شاروالی را نمی بینید که در اثر گرسنگی و سو تغذیه گوشه سرک جان دهد.

در افغانستان آن هایی که می خواهند چپلق مجانی گیر بیاورند به مسجد می روند اما در این جا به عروسی می روند. چون آخر شب در عروسی برای این که راحت برقصند چپلق پخش می کنند و دم آخر هم مثل بچگی ها که در جشن تولد بر خلاف میل مادران پوقانه ها را می داد به بچه های همسایه ببرند چپلق های اضافه را می دهند به عنوان هدیه دوستان و  فامیل ها ببرند.

در افغانستان زیاد گپ مفت می زنند و فریب میدهند ولی در این جا نه. در عوض این روش در افغانستان کار نمیکند چون دست زیاد شده ولی این جا کار میکند. مثلا در میدان هوایی آمریکا کلی اضافه بار داشتیم ولی به مسئول تحویل گرفتن بارها گفتیم ماشاله عجب آدم خوبی هستی.. کار داد.

در افغانستان به دروغ گفتن زیاد نیمی از حرف های همدیگر را باور نمی کنیم ولی اینجا اینطور نیست. مثلا وقتی در میدان هوایی و در هنگام مسافرت در داخل آمریکا پلیس پرسید که چیز نوک تیز کارد و غیره در وسایلت داری گفتم قطعا نه(sure not)… اما وقتی گشت و ناخن گیر و چاقوی کلان و بعضی اجناس غیر قانون دیگر را گیر آورد از بکسم کشید بیرون دستیم .. گفتم اوه خدای من! و او هم بدون اینکه بگه پدرسگ  پس ایها چی است؟ فقط گرفتشان و گفت برو…

خاطرات یک چکر …

برای ادامه تحصیل به کشور آمریکا آمده ام. البته دوستان نگران نباشند که ما رفته ایم به سرزمین آمریکای جنایتکار و جهانخوار و غیره و در نتیجه پشت پا زده ایم به سال ها جهاد و مقاومت…نه آقا جان ما آمدیم  کم اینطرفتر  …اینجا میگویند خیلی جنایتکار نیست.  جهانخواریش هم البته یک مقدار کمتر است و بیشتر از سه چهار کشور آمریکای جنوبی را نخورده. ولی آنطرفتر که بودیم اول کار جهانخواریش بیشتر بود. سمت نیویارک منظورم هست. آنجا در سرکها از همه ملیت ها بودند و کمتر خود آمریکایی ها را می دیدی. میگویند تنوع ملیتی که در نیویارک هست هیچ جای دنیا نیست. هندی، چینایی، پاکستانی، عرب و سایر ملیت های دیگر…حتی در هواپیما مهماندارها از ۲۶ ملیت مختلف بودند. مسافرهای هواپیما هم که بیشتر غیر آمریکایی بودند…خلاصه از همه جای دنیا، و همه به محض ورود به میدان هوایی خورده شدند.

در نیویارک اوضاع جالب بود و بر خلاف دیگر جاهایی از آمریکا که دیده بودیم، شلوغی و بیروبار جاده ترافیک بوق زدن و اعصاب خوردی در حین رانندگی و فحش دادن و یا ایستادن تاکسی در وسط خط سرعت برای سوار کردن مسافر و … را زیاد می دیدیم. حالا درسته در وطن خودما هم فحش می دند ولی اینجا نامردها چنان خارجی داو میزنند که آدم نمی فهمد از کجا خورده… به خصوص که گاهی اینقدر لهجه شان غلیظ است که نمی فهمی دقیقا کدام قسمت از ناموس همدیگر رو هدف قرار دادن!

البته با دیدن اینهمه خارجی و به ویژه هندی و چینی آدم دچار این سو تفاهم فلسفی میشود که این جا بالاخره چه کسی چه کس دیگر را خورده! آمریکا جهان را یا هندی و چینی ها آمریکا را… و در نهایت که کار به خورد و خوراک رسید حکایت آخر شب هم جالب بود که موقع برگشت رفتیم سراغ یکی از غذافروشی های کنار جاده به نام (حلال پز حلال خور و غیره) – Halal Guys-  که تنی چند از مسلمانان عرب آن را می گرداندند و بسیار  پر طرفدار بود. صفی طولانی در برابر آن تشکیل شده بود که همان صف هم پر از ملیت های گوناگون بود و بیشتر هم از غیر مسلمین. مدیر آنجا هم آقایی بود که فکر کنم برادر خود بن لادن بود…من که شخصا کمی تغییر کردم از دیدنش.. ولی با همان محاسن پرپشت و جای مهری غلیظ بر پیشانی لبخند به لب هدایای تبلیغاتی اش را بین مشتریانی که در صف بودند پخش می کرد.

خوب این هم کمی از خاطرات ما که امشب تراوش کرد. سعی می کنم بیشتر بنویسم تا کمی از دلتنگی های دیار ناآشنا کم شود و ارتباطمان با دوستان حفظ شود …
ترتیب: ب. ح

ارسال دیدگاه