داستانهای شیرین و جذاب از زمانهای مختلف

سنگ بزرگ

در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده اصلی قرار داد. سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد.

برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند.

یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین گذاشت و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن ها و عرق ریختن های زیاد بالاخره موفق شد. هنگامی که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را به دوش بگیرد و به راهش دامه دهد ، متوجه شد کیسه ای زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را باز کرد پر از سکه های طلا بود. و یادداشتی از جانب شاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند.

آن مرد روستایی چیزی را می دانست که بسیاری از ما نمی دانیم!!

 تغییر دنیا

بر سر مزار  كشيشي نوشته شده است: كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم. بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير دهم. بعد ها کشورم را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم.  در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم.  اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد مي توانستم  دنيا را هم تغيير دهم!!

گنجشک و دنیا

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت! پرسیدند: چه می کنی؟ 

پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی

آتش می ریزم! 

گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است! و این آب فایده ای ندارد!

گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد: زمانی که دوستت در آتش

می سوخت تو چه کردی؟

پاسخ میدم: هر آنچه از من بر می آمد!

 ارباب و نوکر

مرد ثروتمندی که نوکر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود ، پس از مراجعه نوکر ، از او پرسید:
– از خانه چه خبر داری؟
نوکر: خبر خوشی ندارم صاحب! سگ شما مرد!
– سگ بیچاره. ولی چرا؟ چه چیز باعث مرگ او شد؟
نوکر: پرخوری صاحب!
– پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟
نوکر: گوشت اسب صاحب و همین باعث مرگش شد!
– این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟
نوکر: همه اسب‌های پدرتان مردند صاحب!

– چه گفتی؟ همه آنها مردند؟
نوکر: بلی صاحب! همه آنها از کار زیادی مردند!
– برای چه این قدر کار کردند؟
نوکر: برای اینکه آب بیاورند صاحب!
– گفتی آب؟ آب برای چه؟
نوکر: برای اینکه آتش را خاموش کنند صاحب!
– کدام آتش را؟
نوکر: آه صاحب! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد!

– پس خانه پدرم سوخت؟ علت آتش سوزی چه بود؟
نوکر: فکر میکنم که شعله های شمع باعث این کار شد صاحب!
– گفتی شمع؟ کدام شمع؟
نوکر: شمع هایی که برای تشییع جنازه مادرتان استفاده شد صاحب!
– مادرم هم مرد؟
نوکر: بلی صاحب! زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد صاحب!
– کدام حادثه؟
نوکر: حادثه مرگ پدرتان صاحب!
– پدرم هم مرد؟
نوکر: بلی صاحب! مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت و مرد!
– کدام خبر را؟
نوکر: خبرهای بد صاحب! بانک شما ورشکست شد و اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت هم در این دنیا اعتبار ندارید!

 

پاسخ قناعت بخش

زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد.

آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند.

زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم الاغت سنگ بشود».

آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»

 

دین خود را به چند میفروشیم

در یکی از مراکز اسلامی لندن عالم دین که عمرش را گذاشته بود روی این کار، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را میپردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند ۲۰ سنت اضافه تر می دهد.

می گفت: چند دقیقه ای با خودم فکر کردم که بیست سنت اضافه رابرگردانم یا نه! بالاخره بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم و گفتم آقا اینرا زیاد دادی…

گذشت و به مقصد رسیدیم.

موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم.

پرسیدم چرا؟ گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما و مسلمان شوم.اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم اگر بیست سنت را پس دادید بیایم. فردا خدمت می رسیم.

تعریف می کرد: تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد. من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم…

این ماجرا را که شنیدم دیدم چقدر وضع ما مذهبی ها خطرناک است. شاید بد نباشد که به خودمان باز گردیم و ببینیم که روزی چند بار و به چه قیمتی تمام اعتقادات و مذهبمان را می فروشیم؟!

ارسال دیدگاه