کتابی که پادشاهان در جستجویش بودند..

حكایت خرِ بی‌دل و گوش

آورده‌اند كه شیری بود و او را گَر برآمده بود و چنان قوت از او ساقط شده كه از حركت باز ماند و نشاط و شكار فروگذاشت و در خدمت او روباهی بود.

روزی او را گفت مَلك این علت را علاج نخواهد فرمود؟ شیر گفت اگر دارو دست دهد، به‌هیچ‌وجه تاخیر جایز نشمارم و گویند علاج دل و گوش خر می‌باید و طلب آن میسر نیست. گفت اگر ملك مثال دهد در آن توقفی نیفتد و در این نزدیكی چشمه‌ایست و گازری هر روز به‌جامه شستن آید و خری رخت‌كش اوست و هر روز در آن مرغزار می‌چرد. او را بفریبم و بیاورم تا ملك دل و گوش او بخورد، باقی بر بندگان صدقه كند. شیر این شرط بجا آورد و روباه به نزدیك خر رفت و تلّطفی نمود. آن‌گاه پرسید كه موجب چیست كه تو را نزار و رنجور می‌بینم؟

k1

 

 

 

 

گفت این گازر بر تواترم كار فرماید و تیمار علف كم كند. روباه گفت مَخلَص و مهرب* مهیا به‌چه ضرورت این محنت اختیار كردی؟ گفت هر كجا روم از این مشقت خلاص نیابم. روباه گفت اگر فرمان بری تو را به مرغزاری برم كه زمین او چون كلبه‌ی گوهر فروش به‌الوان جواهر مزین است و هوای او چون طلبه‌ی عطار به‌نسیم مشك و عنبر معطر. و بیش از این خری دیگر را نصیحت كرده‌ام و امروز در عرصه‌ی فراغ و نهمت می‌خرامد و در ریاض امن و مسرت می‌گذارد. چون خر این فصول بشنود خام طبعی او را بگرفت تا نان روباه پخته شد. گفت از اشارت تو گذر نیست چه می‌دانم كه برای درستی و شفقت این‌ دل‌نمودگی و مكرمت می‌كنی.

روباه او را به نزد شیر برد. شیر چون زار و نزار بود، قصدی كرد و زخمی انداخت. موثر نیامد به‌سبب ناتوانی. خر بگریخت. روباه از ضعف شیر لختی تعجب نمود كه كدام بدبختی از این فراتر كه مخدوم من خری لاغر نتواند شكست. این سخن بر شیر گران آمد. اندیشید كه اگر بگویم اهمال روا داشتم، بترّدد و تحیر منسوب گردم و اگر بقصور قّوت اعتراف كنم سمت عجز را التزام باید نمود. آخر فرمود كه هرچه پادشاهان كنند رعّیت را بر آن وقوف و استكشاف شرط نیست كه خاطر هركس بدان نرسد كه رای ایشان بیند. تو را این سوال نمی‌باید كرد. از این تعجب در گذر و حیلت كن تا خر بازگردد و خلوص اعتقاد و فرط اخلاص بدان روشن گردد. روباه باز رفت خر عتاب كرد و گفت مرا كجا برده‌بودی؟

روباه گفت سود ندارد هنوز مدت رنج و ابتلای تو سپری نشده‌است و الّا جای آن نبود كه دل از جای می‌بایست برد اگر آن خر دست به‌تو دراز كرد از صدق شهوت و فرط شفقت بود و اگر توقفی رفتی انواع تلطّف و تملّق مشاهدت افتادی و من در این هدایت و دلالت سرخ‌روی همی گشتمی. براین مزاج دم‌دمه می‌داد تا خر را در شبهت افكند كه هرگز شیر ندیده‌بود. پنداشت كه او هم خر است. باز آمد. شیر او را تالّفی واجب دید تا استیناسی یافت. پس شیر در جست و او را بشكست و روباه را گفت من غسلی می‌كنم و آن‌گاه دل و گوش بخورم كه معالجت این علت بر این سیاقت مفیدتر باشد. چندان‌كه شیر برفت، روباه دل و گوش خر بخورد؛ شیر باز آمد، پرسید كه دل و گوش كو؟ گفت بقاباد مَلك را، اگر دل و گوش داشتی كه مركز عقل و محل سمع است پس از آن‌كه صولت ملك مشاهده كرده‌بود، دروغ من نشنودی و به‌خدیعت من فریفته نشدی و به‌پای خود به‌گور نیامدی!

دریاها نماد فروتنی هستند . در نهاد خود کوه هایی بلندتر از خشکی دارند ولی هیچ گاه آن را به رخ ما نمی کشند . 
حكایت غوك (بقه) و مار

گفت غوكی در جوار ماری وطن داشت هر گاه غوك بچه كردی مار بخوردی و غوك با پنج پا یك* دوستی داشت. نزدیك او رفت و گفت ای برادر تدبیری اندیش كه مرا خصمی قوی و دشمنی مستولی پیدا آمده است نه با او مقاومت می‌توانم كرد و نه از اینجا تحویل كه موضعی خوش است و بقعتی نزه صحن آن مرصع بزمرد و مینا مكلل به بسد و كهربا.

آب وی آب زمزم و كوثر خاك وی جمله عنبر و كافور

شكل وی نابسوده دست صبا شبه وی ناسپرده باد دبور

پنچ پا یك گفت با دشمن غالبِ توانا جز به مكر دست نتوان یافت. فلان جا یكی راسو است ماهی چند بگیر و بكش و از پیش سوراخ راسو تا جایگاه مار می‌افكن تا یكان یكان می‌خورد چون به مار رسد ترا از رنج او باز رهاند غوك بدین حیلت مار را هلاك كرد روزی چند بر آن بگذشت راسو عادت باز خواست كه خوگری از عاشقی بتر بود باری دیگر بطلب ماهی بر آن سمت می‌رفت ماهی نیافت غوك را با جمله بچگان بخورد و این افسانه بدان آورم تا بدانی كه بسیار حیلت و كوشش بر خلق وبال گشته.

دریاها نماد فروتنی هستند . در نهاد خود کوه هایی بلندتر از خشکی دارند ولی هیچ گاه آن را به رخ ما نمی کشند.

 

منبع: کتاب کلیله و دمنه

ارسال دیدگاه