کاروانی در یونان بزدند و .. داستان آموزنده از گلستان سعدی

کاروانی در یونان بزدند و نعمت بی قیاس [ثروت بی اندازه]  ببردند. بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند اما فایده نکرد.

چو پیروز شود دزد تیره روان — چه غم دارد از گریه کاروان؟

لقمان حکیم اندر آن کاروان بود، یکی  از کاروانیان او را گفت که مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه ای گویی تا از مال ما دست بردارند که دریغ باشد چنین نعمتی که ضایع شود ، گفت : دریغ ضایع کردن حکمت است که با اینان گفتن.

آهنی را که موریانه بخورد — نتوان برد از او به صیقل ، زنگ
با سیه دل چه سود گفتن و وعظ — نرود میخ آهنین بر سنگ

همانا که جُرم از طرف ماست.

به روزگار سلامت،شکستگان دریاب  —  که جبر خاطر مسکین [مهربانی و دستگیری از مسکین] بلا بگرداند
چو سائل به زاری طلب کند از تو چیزی —  بده و گرنه ستمگر به زور بستاند
گلستان سعدی

ارسال دیدگاه